رشيد الدين فضل الله همدانى
23
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى )
عميد الملك از كشندهء خود يك زمان مهلت خواست ، و وضويى به شرائط بساخت ، و چند ركعت نماز وداع بگزارد ، و او را سوگند داد كه چون فرمان پادشاه بهجاى آورى ، و از قتل من فارغ شوى ، حسبة للّه از من پيغامى به سلطان و خواجه برسانى . سلطان را بگوى كه فلانى گفت : بس خجسته خدمتى و مبارك وسيلتى كه از خدمت درگاه شما مرا بود ، عمّت طغرل بك اين جهان را به من داد تا بر آن حكم كردم ، و تو آن جهانم دادى كه از تو درجت شهادت يافتم ؛ خود از شما مرا دنيى و آخرت حاصل شد ، وراى اين سعادت نتواند بود . و خواجه را بگوى : بد بدعتى و زشت قاعدهاى در جهان آوردى به وزير كشتن ، و عاقبت آن نينديشيدى ، ترسم كه اين سنّت در حق خود و اخلاف و اعقاب بازبينى ، اين دو سخن چه خوب است ! و سلطان الپارسلان به جهانگيرى به اطراف تاختن كرد ، نخست پارس بگرفت ، و از آنجا به شبانكاره تاختن برد ، و خلقى بىعدد از ايشان بكشت و بازگشت ، و لشكر به دربند خزر و ملك ابخاز فرستاد . پادشاه گرج بقراط گيورگ صلح طلب كرد ، و دختر به سلطان داد ، و مالى قبول كرد كه هرسال بدهد . سلطان او را نخواست ، و بعد از مدّتى به نظام الملك بخشيد . و در عهد او قيصر ارمانوس با سيصد هزار سوار خروج كرد . سلطان چون اين حال بشنيد ، درحال قصد آذربايگان كرد ، و با او لشكرى نبود . تركان خاتون و نظام الملك را به تبريز بگذاشت ، و خود با پانزده هزار سوار قصد اخلاط كرد ، و نظام الملك بر عقب او بيامد ، و به ملازگرد ميان اخلاط * و ارزروم ملاقاتشان افتاد . چون لشكر سلطان اندك بود به ارمانوس فرستاد و مصالحت طلبيد كه هرسال چيزى بدهند . ارمانوس گفت : به ملك رى صلح مىكنم ، سلطان منزعج شد . سلطان روزى با صد سوار در شكار بود . او را دشمنان با صد نوكر سوار